|
|
|
Sunday, April 25, 2004
● روزا میگذرن . انگار تو جریان مداوم رفتنشون هر چی آب و آشغال و لجن و کثافت تو گذشته و خاطرات هست رو می شورن. انگار یه تف اساس میندازن رو صورت همه اونایی که بد کردن و یه ماچ میدن به رفقایی که تو بدترین شرایط...بدترین شرایط... یه فرشته نجات بودن واسه بیچارگی های آدم . روزا میگذرن ... چه ساکت باشی چه مثل اون رفیق قدیمی همیشه صدای عربده کشی هات گوش فلک رو بترکونه. روزا میگذرن و تو خیال میکنی به به چه نیکو! زندگانی سیبیست / گاز باید زد با پوست . اما میدونی چیه؟ بعضی آدما و خاطرات دیگه حکم پوست سیب ندارن . اونا عین کرم تو سیب میمونن. هر چی بی عارتر و بی درد تر باشی بیشتر با اشمئزاز ژلاتینیشون حال میکنی . اما اگه یه تحفه سوسول عین من باشی که حتی تصور جویدن یه کرم چاق و چله پروتئین ردیف حالت رو خراب میکنه، اونوقت دیگه نسخه ات پیچیده اس.اگه مثل من قدرت تخیلت قویتر از قدرت دیدن امروزت باشه اونوقته که همون گذر زمان که پیپی میکنه به ریخت همه آدمای خوب و بد زندگیت ، همون آنچنان شیشکی قرایی میبنده برات که دیگه توان شنیدن هیچ صدایی رو نداشته باشی... ممکنه یه اتفاق یه حادثه خیس آدمو باز به زندگی وصل کنه . اما ... همیشه کسایی تو زندگیت بودن که گلاب به روت ...یدن به لحظه لحظه زندگیت و بعدش فرشته های نجات با قیافه های معمولی معمولی با حرفا و رفتارای معمولی معمولی اومدن و ... همیشه یادم میمونه که تو زندگیم سه تا نجات دهنده داشتم . یکیش تو بودی...راستی ...این آخرین پست منه. بر و بچس خداحافظ همگی...
the end□ اینوساعت 12:34 PMنوشتم shirin Thursday, March 18, 2004
● والا راستش اصلا آن لاین شدم که بگم خداحافظ همگی. همین پریشب بود که داشتم غار تنهاییمو میفروختم به قیمت چار تا کلوم حرف حساب . اما یه دوست که من درست هم نمی شناسمش _و قطعا می دونم که دوست خوبیه_ منصرفم کرد . سال جدید داره میاد . می دونم که واسه ذات خلقت این اتفاق عجیب و تازه یا حتی خاصی نیست اما به هر حال طبق تقویم و قرار داد سال داره عوض میشه . سال داره نو میشه . و عید میشه . به قول حضرت مولانا که فرموده باید نو به نو نو شد!باید هر روز عید باشه . خودم که نتونستم بهش عمل کنم ولی آرزو می کنم تو که داری اینو میخونی بتونی و برای منم آرزو کنی که منم بتونم . به هر حال سال نو مبارک . سال خوبی داشته باشید . بچه مسلمونا هفت سلام قرآن رو فراموش نکنن!
the endآها راستی! گفته بودید که چرا نظر خواهی ندارم! راستش قبلا داشتم! اما نمی دونم چرا مفقودالاثر شد! خلااصه به خاطر گل روی رفقا از همینجا اعلام نیاز می کنم : به یک فروند صفحه نظر خواهی یا comment پدر مادر دار نیاز مندیم! □ اینوساعت 5:35 AMنوشتم shirin Friday, February 27, 2004
● از این لا ، از این سوراخی که از لای پرده اتاقم خدا رو تماشا میکنم و باهاش از این لا حرف میزنم ، و اسمشو گذاشتم سوراخ دعا ، چیزای زیادی به طرف آسمون پرتاب شده . مقداری آرزو ، مقداری داد و بیداد، یه عالمه غر و گریه و ناله و غیره و ذلک . گاهی که جو گیر ارتباطات سوراخ دعایی خودم میشم یه هو به خودم میام و میبینم دستامو گرفتم اونوری و دارم بلند بلند چیزایی رو میگم که ... خوب به هر حال نباید گفته بشه! حالا این که خوبه ! از همه ضابلو تر اون موقعیه که میبینم سرکار خانم دختر همسایه دم پنجره مشرف به اتاق من مشغول سیگار کشیدن و تماشای کمیک عاشقانه و صامت منه ! و من منتظر میشم تا فردای اون روز تلفن زنگ بخوره و ... خوب اینم یه جورشه!
the endدیگه حرفای زیادی واسه گفتن ندارم .دوشنبه دوباره من دانشجو شدم! کسی میتونه این حماقتو باور کنه؟اینکه کسی یه بار از شر دانشگاه راحت بشه و باز بیاد خودشو بندازه تو هچل!باز باید با جوجه دانشجو های ترم یکی لوس و ننر تخته شاسی احمقانه امو بزنم زیر بغلمو ... یا علی دانشگاه! اونم کجا!دانشگاه هنر! یه هتل 7-8 ستاره به تمام معنا با یه مشت موجود لوکس و مطلا!نمی دونم... اینم یه جورشه . البته احتمالاتا زیاد درگیر این دانشگاه نخواهم بود و در اسرع وقت بی خیالش میشم. یواش یواش ...(ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست ! یا اصولا کاش آدمی وطنی داشت!) البته قطعا این وبلاگ رو تعطیل نمی کنم . چون لینکستانم اینجاس و هر از گاه که میام و سری به غار دوستام میزنم خوب خودش کلی خوبه . راستش غار تنهایی من دیگه غار تنهایی من نیست و جورای دیگه ای شده ، یه جورای غیر منتظره . به هر حال قول میدم وقتی قرار شد یعنی قرار گذاشتم با خودم که دیگه ننویسم ، حتما خداحافظی کنم . هنوز اونقدرا هم بی معرفت نشدم! از چی شروع کردم . به چی رسیدم! خلاصه کلام اینکه شدیییییییییدا به دعا احتیاج دارم ! بازم دعام میکنی؟ هر چند بعضی ها نفرین میکنند... □ اینوساعت 10:49 AMنوشتم shirin Wednesday, February 11, 2004 the end Wednesday, January 14, 2004
● نمی دونم این حضور کم رنگ اطرافم دلیلش چیه . الان داشتم طبق روند معمول وبلاگ خونی از اولین وبلاگ لینکونده شده تو این بغل شروع می کردم به خوندن . نوشته های اسرار آمیز لنا و ...مروا ...نمی دونم مروا چطوری اینهمه خاطره پر رنگ داره . نمی دونم این مکاشفه مجهول چطور اینهمه با کودکی هاش باقی مونده و با اونا زندگی می کنه . گاهی واسه به یاد آوردن یه خاطره هر چند کم رنگ از روزای بچگیم انقدر باید فکر کنم که ... آخر سر هم به هیچ نتیجه ای نمی رسم . یادمه یکی یه بار منو نفرین کرد . شاید اون اولین نفر زندگیم بود که نفرینم کرد . هر چند که بعدا حرفشو پس گرفت ! اما گفت که تنها کسی هستم که از خدا می خواد مسخ بشم . شاید این همون مسخ باشه . این که امروز انقدر با دیروزم غریبه ام . این که اینقدر بی خاطره ام . شاید دلیل فراموش کردن خاطرات بچگیم این باشه که اونا یه سری خاطرات لوکس و پر زرق و برق بودن و زیاد با حال و هوای اون روز و امروز من جور در نمی اومدن . نمی دونم دلیلش چیه . اما اینو می دونم که امروز ... دیروز رو فراموش کردم ... و شاید فردا ... امروز رو فراموش کنم ... پس هر چی می خواد بشه ... چه اهمیت دارد ...گاه اگر می رویند قارچ های غربت ...
the end□ اینوساعت 5:00 AMنوشتم shirin
|